![]() |
![]() |
|
| این جا جای من خالی ست اما خالی از من نیست |
|
مردی درونم آرمیده است
مردی بزرگ مردی با شکوه که روزی زنی سنگ دل بند نافش را از من جدا خواهد کرد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1390ساعت 18:37 توسط جایم خالی ست |
|
|
مرا نبوس دگر
گرمای لب های خیانت کارت سردم می کند |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم دی 1390ساعت 12:36 توسط جایم خالی ست |
|
|
کاش زندگی بافتن کلاهی بود:
یکی از زیر یکی از رو یک ژته . . . حالا کورش کن.... ... اگه کم آوردی.... یک دونه بگیر از بغلش.... اگه زیاد شد... دو تا رو با هم بباف.... . . . . اگه از کلاهت خوشت نیومد می تونی بازش کنی یک جور دیگه ببافی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 23:28 توسط جایم خالی ست |
|
|
روده هایم بهم می پیچند دارم تو را بالا می آورم خوشحالم از این استفراغ.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 16:4 توسط جایم خالی ست |
|
|
می پرستم
کوچکی که با یک نگاه بزرگ می شود... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 0:3 توسط جایم خالی ست |
|
|
جوش آمده ام
بخارم کن...!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 13:49 توسط جایم خالی ست |
|
|
حس می کنی
گرمای دستان سردم را؟....! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آبان 1390ساعت 18:51 توسط جایم خالی ست |
|
|
من سکوت می کنم
صدایی خوش تر از نفس هایم نیست... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 9:27 توسط جایم خالی ست |
|
|
رفتم از این شهر
تا شاید وقتی دیگر.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 6:45 توسط جایم خالی ست |
|
|
سبک می شوم
تا بلندم کنی که دزد دلم گر تو باشی خوشست... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 22:51 توسط جایم خالی ست |
|
|
سرد شده است
دستان من در خیال دستان تو... راستی، کجایی؟...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 20:12 توسط جایم خالی ست |
|
|
چگونه تکه تکه های سهمم از تو را
کنار هم بگذارم؟ چگونه بسازمت؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 22:8 توسط جایم خالی ست |
|
|
گرفته ام!
باورم شده است عشق مقدس است اما آنقدر مظلوم است که گاهی خود خدا هم باورش نمی کند...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 10:27 توسط جایم خالی ست |
|
|
شادم
از بودنت از ماندنت... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 1:20 توسط جایم خالی ست |
|
|
آنچه گفتن دارد
نوشته ی سودابه نیک نیا طرح روی جلد از محمدصالح رزم حسینی نمایشگاه بین المللی کتاب تهران سالن ناشران عمومی. راهرو 24. غرفه 9. انتشارات دبیزش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:10 توسط جایم خالی ست |
|
|
هرگز فراموشم مکن....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 19:9 توسط جایم خالی ست |
|
|
باید بکنم (bekanam)
نمی دانم دلم را از تو یا تو را از دلم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 2:24 توسط جایم خالی ست |
|
|
اسپرمی نیست
باز تخمکی رها شده است این بار هم جسم زردم سفید خواهد شد.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم آذر 1389ساعت 13:4 توسط جایم خالی ست |
|
|
بزرگترین خطای تو این است که
می پنداری من برای همیشه صبور خواهم ماند.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 22:36 توسط جایم خالی ست |
|
|
چند روزه شده
نوزاد نبودنت... خفه اش کن.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 21:59 توسط جایم خالی ست |
|
|
بیا بازی...
تو عاشق، من معشوق... بزن بریم .... عشق بازی.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 22:41 توسط جایم خالی ست |
|
|
دلم تنگ است
آنقدر تنگ است که تو را به زور در آن جا داده ام.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 23:36 توسط جایم خالی ست |
|
|
سقف مان را تا کرده ام...
گذاشته ام کنار تخت مان... تا روزی که دوباره هم سقف شویم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 18:3 توسط جایم خالی ست |
|
|
آرزو کردم آرزویت را...
دیدم دلت خالی از من شد...! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 14:36 توسط جایم خالی ست |
|
|
پُر شد جای خالی مردی در رویایم و من ردپای تو را در آن رویا دیدم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 19:24 توسط جایم خالی ست |
|
|
پنج من با پنچ تو
می شود پنجاه و پنج... قلب من با قلب تو .... می شود خالی ز رنج... پنج من از آن تو... پنج تو از آن من... می شود آیا رسد.... این چنین پنجم به پنج؟... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 10:34 توسط جایم خالی ست |
|
|
ای زاده ی بهار... با بهار به خانه ام بیا چشمم مانده به انتظار... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 13:45 توسط جایم خالی ست |
|
|
تو تنها جایی هستی که می توانم خود را آنجا ببینم.... مراقبم باش... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 22:18 توسط جایم خالی ست |
|
|
ایمان من به زیادی ِ ایمان توست... پس تو باز خواهی گشت زیرا من به باز آمدنت ایمان دارم ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 15:0 توسط جایم خالی ست |
|
|
چه درس سختی بود! پس از سال ها آموختم عاشق نشوم... و روزگار مرا واداشت که دوست نیز ندارم.. پس با این دل چه کنم؟... فریاد زنم؟ بمیر ای دل.... بمیر که کسی تو را به پشیزی نمی خرد... بمیر که باید تو را به گم خانه ی تاریک بسپارم... بمیر.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 16:18 توسط جایم خالی ست |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
کسی راز مرا داند
که از این رو به آن رویم بگرداند... مهدی اخوان ثالث |
|
RSS
|